top of page
Bahaar - New spring for the female voice
بهار - فصل جدید برای صدای زن
Search
بعد از ظهر
بعد از ظهر بود. برق رفته بود و خانه گرم شده بود. مادرم پنجره را کمی باز گذاشته بود تا شاید باد بیاید، اما فقط صدای کوچه داخل میشد. پکه خاموش ایستاده بود و هوا در اتاق سنگین شده بود. کمی بعد مادرم از آشپزخانه قابلمهها را آرام جابهجا میکرد و من روی فرش کنار پنجره نشسته بودم، بدون اینکه واقعاً کاری داشته باشم. این روزها بیشتر وقتها همینطور میگذرد. گاهی کتابی را باز میکنم، چند صفحه میخوانم، بعد حواسم میرود به صدای کوچه. گاهی تلفنم را بیدلیل چند بار چک میکنم، انگار من
Bahaar
May 72 min read
یادداشتهای دختری که هنوز منتظر است
امروز صبح دوباره زود بیدار شدم، مثل روزهایی که مکتب میرفتم. برای چند ثانیه فراموش کردم که دیگر جایی برای رفتن ندارم. همان حس عجله قدیمی آمد — اینکه دیر نشود، کتابم را بردارم، موهایم را مرتب کنم. بعد همه چیز یادم آمد و دوباره اتاق ساکت شد. کتابهایم هنوز کنار تختم هستند. مادرم چند بار گفت اگر میخواهم میتواند آنها را در صندوق بگذارد تا خاک نگیرند، اما نگذاشتم. نمیدانم چرا. شاید چون اگر کتابهایم جمع شوند، احساس میکنم بخشی از زندگی خودم هم جمع شده. بعضی روزها آنها را فقط
Bahaar
May 72 min read
وقتی زندگی آرام تغییر کرد
من در شهر هرات بعد از سال ۲۰۰۱ بزرگ شدم. همیشه به ما دخترها میگفتند که زمانه در حال تغییر است. مکتب ما ساده بود. چوکیهای چوبی قدیمی داشت و بعضی صنفها شیشه در پنجره نداشتند. زمستانها سرد میشد و تابستانها خاک در هوا میچرخید. با این حال، هر روز به مکتب میرفتیم. آن وقتها کسی آن را چیز خاصی نمیدانست. فقط زندگی عادی ما بود. در راه مکتب همیشه سر و صدا بود؛ موترها، موترسایکلها، دکاندارها، و بچههایی که در کوچه بازی میکردند. گاهی موترهای نظامی خیلی تند از کنار ما میگذشتن
Bahaar
May 72 min read


آنچه باقی مانده
صبحها زود بیدار میشوم، نه از عادت، بلکه از سکوت. سکوتی که پیش از شلوغی شهر میآید و هنوز چیزی از ما نخواسته است. پنجره را باز میکنم. کابل بیدار میشود، آهسته. زنی در حیاط همسایه فرش میتکاند. پسری نان تازه را با دستهای گرم گرفته و میدود. زندگی، با وجود همهچیز، راه خودش را پیدا کرده است. من زمانی دانشجو بودم.نه برای تغییر جهان، فقط برای فهمیدن آن. کتابها برایم پناه بودند؛ جایی که لازم نبود توضیح بدهم چرا هستم، یا چرا میخواهم بدانم. بعد، درها بسته شد.نه با صدا، بلکه با
Bahaar
Feb 131 min read
bottom of page
