top of page
Bahaar - New spring for the female voice
بهار - فصل جدید برای صدای زن
Search


آنچه باقی مانده
صبحها زود بیدار میشوم، نه از عادت، بلکه از سکوت. سکوتی که پیش از شلوغی شهر میآید و هنوز چیزی از ما نخواسته است. پنجره را باز میکنم. کابل بیدار میشود، آهسته. زنی در حیاط همسایه فرش میتکاند. پسری نان تازه را با دستهای گرم گرفته و میدود. زندگی، با وجود همهچیز، راه خودش را پیدا کرده است. من زمانی دانشجو بودم.نه برای تغییر جهان، فقط برای فهمیدن آن. کتابها برایم پناه بودند؛ جایی که لازم نبود توضیح بدهم چرا هستم، یا چرا میخواهم بدانم. بعد، درها بسته شد.نه با صدا، بلکه با

Bahaar
Feb 131 min read


We Were Still There
They say history happened to us.As if we were not standing inside it. I was sixteen when the first foreign soldiers walked past our street. My mother pulled me away from the window, not because she feared them, but because she knew the price of being seen. At first, people spoke of change. Schools reopened. Posters appeared. We learned new words — democracy, rebuilding, future — words that sounded clean, untouched by dust. I returned to school with a blue backpack and a note

Bahaar
Feb 122 min read
حال ما خیلی بد است
با رفیقِ روزهای خوب و بدم “شبانه” صحبت میکردم در جریان صحبتها به از دست دادنها و دوباره نیافتنهایمان صحبت میکردیم. گفتم؛ برایما هیچی

Bahaar
Oct 16, 20211 min read


مادر درد مندم
نمیدانم چگونه حجم و سنگینی این دردِ جانفرسا را به دوش بکشم. چگونه میتوانم با واژههای ناچیزِ برونزده از دهان، دردِ این تیغِ به استخوان رسیده را روی کاغذ بریزم. قلبم به جای خون، زجر و اندوه بر تمامِ وجودم پمپ میکند و درد یک نسل در گلویم بغض میشود. از بدو پیدایشم در گوشهایم دوختند که وطن مادر است، مادر! مادر وطن!ای مامنِ به خون خفتهی من! دریغ و درد که ناخلفترین فرزندان را در دامانت به ثمر رساندی، که باشد مرحمی بر زخمهایت و دستِ یاری بر بیپناهیات شوند. ولیهیهات که این

Bahaar
Oct 12, 20212 min read


۲۴ اسد هجری خورشیدی
چشمهایم را بسته ام! ذهنم تصاویر فرار آدمها را برای هزارمین بار تکرار میکند. ترس در چشم همگان واضح دیده میشد؛چه پیر، جوان و کودک! در ۲۴ اسد هجری خورشیدی وطنم برای بار دیگر توسط گروه وحشت افگنی بنام طالب اشغال شد. در کابل همه جا بوی وحشت و ترس انعکاس کرده بود. کابل مثل همیشه نبود همه ما برای زنده ماندن در تلاشیم و باید چه تلخ گفت ما هیچ کدام زندگی نکردهایم!!! سرنوشت آوارگانی که از خانه و کاشانه خود از ولایات خود به کابل پناه آورده اند در ساحه سرای شمالی خیر خانه خیمه زده

Bahaar
Oct 2, 20212 min read


شاخههای قطع شده
من زن هستم، نیمی از پیکر جامعه که همواره نادیده گرفته میشود. از اول بودم؛ ولی اینقدر پشت پردهها نهانم کردند که از یادهافراموش شدم. حالا که پردهها را کنار زدم تا آزادانه زندگی کنم، در صدد نابودیم آستین برزدند. میترسم آرزوهایم یتیم شوند و رویاهایم بدون سرپرست بمانند. نگران تلاشهای چندین سالهام هستم؛ ممکن در چشم برهمزدنی نابود شوند. سالها زحمت کشیدم، از جان مایهگذاشتم و پی هر چیز را به تن مالیدم؛ تا روزی دیده شوم و من را به رسمیت بشناسند و ثابت کنم که زن هم میتواند. م

Bahaar
Sep 29, 20212 min read


دیوار؛ این سختِ سیاه
امروز سخت گذشت. ساعت کند میرفت، انگار زمان هم مثل من ایستاده بود. توان راه رفتن نداشتم. نشسته بودم و فقط نگاه میکردم که روز چگونه میگذرد. تلفن چند بار زنگ خورد. رییس بود، یک دگروال متقاعد، چند مدیر. بعد فریبا زنگ زد و فاطمه. به همه با صدایی که خودم هم نمیشناختم گفتم: خانه هستم. گفتن همین جمله ساده چقدر سخت بود. حرف زدن سخت بود. احساس میکردم شکستهام، درماندهام، خالی شدهام. بیشتر روز را مثل پرندهای در قفس گذراندم. نشسته بودم و به سالهایی فکر میکردم که گذشتهاند و دیگ

Bahaar
Sep 25, 20212 min read


بیست سال جنگیدیم، بیست سال رنج کشیدیم
بیست سال مبارزه کردیم.بیست سال جنگیدیم.بیست سال رنج کشیدیم. در این بیست سال، در دل جنگ و ناامنی، با زنستیزیِ ریشهدارِ جامعهی سنتی افغانستان در جدال بودیم تا به همان اندک آزادی برسیم. حالا همان راه نیمه رفته را هم از ما گرفتند. نسل ما، نسل سوخته است. سوختیم تا خودمان را بسازیم. سوختیم تا آنچه مادرانمان تحمل کردند، ما تحمل نکنیم. سوختیم تا فرزندانمان آیندهای داشته باشند که برای ابتداییترین حقوقشان نجنگند. اما در یک چشم بر هم زدن، تمام زحماتمان را به خاک یکسان کردند. ط

Bahaar
Sep 20, 20212 min read


روز پنجم
کشته میشویم؟ پس زودتر بیایند و کار ما را تمام کنند. بنده خدا میگه: «مردم چهل سال زندگی میکنه، هنوز هم ده سوگش میگن جوانبود.» خدای من! ممکن است در اینجا، در شهر ما، کسی بیشتر از چهل سال زندگی کند؟ تا دیدهام سی و پنج سال بیشتر عمرنکردهاند. گفتم ننویسم اما میبینی؟ باز هم دارم مینویسم. هر صبح را که شام میکنیم و شمار اتفاقات از دستم میروند، فکر میکنمکه کتاب هزار خورشید تابان را میخوانم. آه لیلا! لیلای جوان، لیلای عاشق! تو چهها کشیدی. مغز و استخوان من، دردهای لیلای خیالی

Bahaar
Sep 15, 20212 min read


اینجا وطنِ ما بود، مگر میتوانستیم انکارش کنیم؟
روزهای تاریک بود.روزهای سردرگمی؛ روزهایی که جز تماشا کردن، جز نظارهگر بودن، کاری از دستم برنمیآمد. نه فقط من، از دستِ ما هیچچیز ساخته نبود. سالها تلاش، شبهای بیخوابی، امیدهایی که ذرهذره ساخته شده بود، همه هدر رفت. آرزو داشتیم جنگ تمام شود، اوضاع وطن بهتر شود؛ برایش کوشیدیم، چون اینجا خانهی ما بود. مگر میشد انکارش کرد؟ مگر میشد رهایش کرد؟حتی اگر میرفتیم، چیزی همیشه گوشهی قلبمان میماند؛ زخمی که با شنیدن نامش، در کشوری دیگر، دوباره میتپید و درد میگرفت. من و همن

Bahaar
Sep 10, 20212 min read


If it was all just a nightmare
My family was among the thousands of families who decided to leave my hometown in Ghazni Afghanistan due to Taliban’s aggression in 1998. The Taliban had sieged the district and there a severe shortage of food and medicine. Over the years of living and studying abroad my family and I had managed to keep our Afghan passports and citizenship. In 2014, I was the first in my family to go back to live and work in Afghanistan. I went to a country I didn’t grow up or went to school,

Bahaar
Sep 7, 20212 min read


شلیکهای شادیانه طالبان
۱۲ نیمه شب؛ پس از بیست سال جنگ و خونریزی، جنگ پایان نیافت و همه چیز مثل بیست سال قبل ماند با تفاوت اینکه تاریخ امروزسِفر است. شلیکهای شادیانه طالبان، ساعتها طول کشید. من هر چه تلاش کردم صدا به گوشم نرسد، کارساز نبود. سر و صدای شان هم از میانشلیکها به گوش میرسید. گوشهایم را با دست محکم گرفتم و نخواستم به شنیدن آن صدا، گوشهایم را عادت بدهم. یکباره دینا یادمآمد، وقتی حرف میزد و بغض گلویش را فشار میداد. آرزو به یادم آمد، سه فرزند قد و نیم قدش را در حمله هوایی در خواجه

Bahaar
Sep 5, 20212 min read


ستاره یی که دیگر نمی تابد
ستاره هنوز با تلخی به یاد می آورد, زمانی که داشت به آرزو هایش فکر میکرد سرنوشت به یکبارگی وی را روانه مسیر دیگری کرد، مسیر که هر چی تلخی و
سلما عابد
Aug 30, 20204 min read


ما کوچک و ناتوانیم
دروازه خانه چوبی بود؛ از فرسودگی زیاد نم کشیده بود و تنها یک دست توان باز کردن آن را نداشت. وقتی به سمت دروازه میرفتم دست های نحیفم زور زیاد
حمیده مقصودی
Jul 8, 20203 min read


Change the Culture, Change Lives
As an Afghan girl I know that women face many problems and challenges in Afghanistan. Some important issues are: limited healthcare,...
Khadija Ghanizada
Jun 18, 20202 min read


That cold snowy day
I could barely survive on that cold snowy day, when I was heading to my destination in a taxi. On the way, a couple joined us, carpooling...
Hamida Maqsudi
May 11, 20201 min read


نهضت های فمینیستی در افغانستان
نواع و اقسام فشار های جسمانی و روانی، محدودیت های خانوادگی، چالش های اجتماعی، وابستگی های اقتصادی، نقش حاشیه یی در ساختار، فرهنگ های ضد و ن
سلما عابد
Apr 21, 20205 min read


The Dream of Riding My Bike
I struggled to control the oversized bike as I navigated PaliSurkh Street. Boys, men, women, children, cars, and other bikes were all trying
Khadija Ghanizada
Mar 14, 20204 min read


جنگ آمد و خانه ما را به آتش کشید
A short story about the violence and violations of the Afghan War, and how it specifically victimizes Afghan women.

Salma Abid
Mar 14, 20205 min read
bottom of page
