top of page

آن‌چه باقی مانده

  • Writer: Bahaar
    Bahaar
  • Feb 13
  • 1 min read

صبح‌ها زود بیدار می‌شوم، نه از عادت، بلکه از سکوت.

سکوتی که پیش از شلوغی شهر می‌آید و هنوز چیزی از ما نخواسته است.

پنجره را باز می‌کنم. کابل بیدار می‌شود، آهسته.

زنی در حیاط همسایه فرش می‌تکاند.

پسری نان تازه را با دست‌های گرم گرفته و می‌دود.

زندگی، با وجود همه‌چیز، راه خودش را پیدا کرده است.

من زمانی دانشجو بودم.نه برای تغییر جهان، فقط برای فهمیدن آن.

کتاب‌ها برایم پناه بودند؛ جایی که لازم نبود توضیح بدهم چرا هستم، یا چرا می‌خواهم بدانم.

بعد، درها بسته شد.نه با صدا، بلکه با جمله‌هایی کوتاه و رسمی.

گفتند «بعداً».ما خوب می‌دانیم «بعداً» در این‌جا یعنی نامعلوم.

اما زندگی متوقف نشد.کوچک‌تر شد، شاید.آهسته‌تر.

در اتاق‌ها، در گفتگوهای نیمه‌صدا، در نگاه‌هایی که زود از هم عبور می‌کنند.

من هنوز می‌خوانم.نه برای امتحان، نه برای مدرک.

برای این‌که یادم بماند که فکر کردن جرم نیست، حتی اگر دیده نشود.

ما زن‌های این‌جا، همیشه در حال تطبیق بوده‌ایم.

نه از روی ضعف،بلکه چون ماندن، خودش نوعی تصمیم است.

دنیا گاهی ما را فقط در لحظه‌های بحران می‌بیند.

اما زندگی ما از تیترها طولانی‌تر است.

پر از جزئیات کوچک:چای عصرانه،یادداشت‌های پنهان،خنده‌ای کوتاه که سریع جمع می‌شود.

من نمی‌دانم فردا چه خواهد شد.

هیچ‌وقت ندانسته‌ام.

اما می‌دانم امروز را چگونه نگه دارم.

و این، برای حالا، کافی است.


نوشته: حسینه

منبع عکس: رویترز


Recent Posts

See All
حال ما خیلی بد است

با رفیقِ روز‌های خوب و بدم “شبانه” صحبت می‌کردم در جریان صحبت‌ها به از دست دادن‌ها و دوباره نیافتن‌های‌مان صحبت می‌کردیم. گفتم؛ برای‌ما هیچی

 
 
 

Comments


Post: Blog2 Post
bottom of page