top of page

مادر درد مندم

  • Writer: Bahaar
    Bahaar
  • Oct 12, 2021
  • 2 min read

Updated: Feb 13

نمیدانم چگونه حجم و سنگینی این دردِ جان‌فرسا را به دوش بکشم. چگونه می‌توانم با واژه‌های ناچیزِ برون‌زده از دهان، دردِ این تیغِ به استخوان رسیده را روی کاغذ بریزم. قلبم به جای خون، زجر و اندوه بر تمامِ وجودم پمپ می‌کند و درد یک نسل در گلویم بغض می‌شود.

از بدو پیدایشم در گوش‌هایم دوختند که وطن مادر است، مادر!

مادر وطن!ای مامنِ به خون خفته‌ی من!

دریغ و درد که ناخلف‌ترین فرزندان را در دامانت به ثمر رساندی، که باشد مرحمی بر زخم‌هایت و دستِ یاری بر بی‌پناهی‌ات شوند. ولیهیهات که این شغاد زاده‌های بجای گل، دامن دامن خون ریختند در تو، گل‌های نوشگفته‌ی دامانت را پرپر کردند و به جای ستاره‌های روشن، دامن دامن آتش به آسمانت پاشیدند. تو را؛ مادرشان را در بازارهای داد و ستد به حراج گذاشتند...

همه‌ی این شرف‌باختگانِ نامردم با روی‌های سیاهِ پلیدشان، پیش‌قدم‌هایت شرمسار خواهند بود؛ حرف من نیست، این تاریخ است که می‌گوید. تاریخ بی‌رحمانه می‌نویسد.

نمی‌دانم ناگهان چی شد که در ما شورِ انسانیت و هم‌دردی مُرد و دیدگان‌مان چون کرگسان به تماشای جسد از دست رفته‌گان‌مان نشست؟

مدت‌هاست که ما همه به نوعی از رد شدن از کنار یکدیگر وحشت داریم. ما نسل درنده و خرنده‌ای شده‌ایم؛ در مقابل چشم‌های یکدیگر، به شکل وحشیانه‌ای قلب همدیگر را نشانه می‌گیریم و زندگی هر که در دستمان باشد را به سیاهی و باتلاق نابودی می‌کشانیم.

مدام از خودم می‌پرسم: انسان کیست؟ و انسانیت چیست؟ و در این خراب‌کده واقعاً چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟

واژه‌ی انسانیت در این گیج‌گاه رنگ باخته و انسانیت را سال‌هاست مدفون در اعماق گورها کرده‌اند. ما نسل سوخته و پخته تاریخ‌ایم، برگ برگ ما چون خزان، خاک پای عابران خودفروخته گردیده است و شاخه‌هایمان هیزم آتش نفرت و جاه‌طلبیِ برخی ددمنش شده است.

مادر درد مندم...آهای قلبِ همیشه در خون تپیده‌ی من!

برایت آرزوی آرامش دارم و آسمانت را پر از کبوتران سفید می‌خواهم.

فرزندانت خلف‌ترین فرزندان به بار بی‌آیند و نسل‌های بعدی در سایه‌ساران کوه‌ها و دره‌های بهشتی‌ات قه‌قه‌ی شادی سر بدهند.

دیگر در هیچ کجا صدای دود و باروت آرامشی را نخرابد...

ما همه نیازمندیم و آرامش و صلح حق ماست.


نوشته: رها عصیان

منبع عکس: IMO / عثمان عزیزی


Recent Posts

See All
حال ما خیلی بد است

با رفیقِ روز‌های خوب و بدم “شبانه” صحبت می‌کردم در جریان صحبت‌ها به از دست دادن‌ها و دوباره نیافتن‌های‌مان صحبت می‌کردیم. گفتم؛ برای‌ما هیچی

 
 
 

Comments


Post: Blog2 Post
bottom of page