دیوار؛ این سختِ سیاه
- Bahaar

- Sep 25, 2021
- 2 min read
Updated: Feb 14
امروز سخت گذشت.ساعت کند میرفت، انگار زمان هم مثل من ایستاده بود. توان راه رفتن نداشتم. نشسته بودم و فقط نگاه میکردم که روز چگونه میگذرد.
تلفن چند بار زنگ خورد. رییس بود، یک دگروال متقاعد، چند مدیر. بعد فریبا زنگ زد و فاطمه. به همه با صدایی که خودم هم نمیشناختم گفتم: خانه هستم. گفتن همین جمله ساده چقدر سخت بود. حرف زدن سخت بود. احساس میکردم شکستهام، درماندهام، خالی شدهام.

بیشتر روز را مثل پرندهای در قفس گذراندم. نشسته بودم و به سالهایی فکر میکردم که گذشتهاند و دیگر برنمیگردند. به روزهایی که صبح زود بیدار میشدم و بیرون میرفتم. به آدمهایی که هر روز میدیدم. حالا به دوستان، همکاران و آشنایانی فکر میکنم که شاید دیگر هیچوقت فرصتی برای دیدنشان نباشد.
خودم را در آینه دیدم؛ کسی که زمین خورده و نمیداند چطور باید دوباره بلند شود. شرم داشتم، نه از کسی، از خودم. برای اینکه کاری از دستم برنمیآمد.
احساس میکنم چیزی دیگر وجود ندارد. افغانستان آن کشوری نیست که میشناختیم. انگار قلبش از تپش ایستاده است. آیندهای که به آن فکر میکردیم، دیگر قابل تصور نیست. وقتی همهچیز تاریک است، امید داشتن شبیه نشستن در باتلاق است؛ هرچه بیشتر منتظر میمانی، بیشتر فرو میروی.
این روزها زیاد به خدا فکر میکنم و کمتر حضورش را حس میکنم. از این حس میترسم، اما نمیتوانم انکارش کنم. هر بار که فکر کردهام بدترین اتفاق افتاده، زندگی نشان داده هنوز بدترش هم ممکن است.
بیشتر از همه خستهام از اینکه بعضیها به این وضعیت خوشبیناند. نمیدانم واقعاً نمیبینند یا نمیخواهند ببینند. کسانی مثل من را نمیبینند؛ ما را که هر روز آرامآرام فرسوده میشویم.
از افغانستان خستهام. از هرات.
با این حال، ته دلم چیزی میگوید این رنج بیاثر نمیماند. جهانی که این همه نابودی را تماشا کرد، روزی مجبور میشود با پیامدش روبهرو شود. آن روز، ما فقط نگاه خواهیم کرد.
امروز سخت گذشت.و این فقط یک روز بود.
نوشته: زینب محسنی
منبع عکس: UN Women/سید حبیب بیدل



Comments