top of page

یادداشت‌های دختری که هنوز منتظر است

  • Writer: Bahaar
    Bahaar
  • May 7
  • 2 min read

امروز صبح دوباره زود بیدار شدم، مثل روزهایی که مکتب می‌رفتم.


برای چند ثانیه فراموش کردم که دیگر جایی برای رفتن ندارم. همان حس عجله قدیمی آمد — این‌که دیر نشود، کتابم را بردارم، موهایم را مرتب کنم. بعد همه چیز یادم آمد و دوباره اتاق ساکت شد.


کتاب‌هایم هنوز کنار تختم هستند. مادرم چند بار گفت اگر می‌خواهم می‌تواند آن‌ها را در صندوق بگذارد تا خاک نگیرند، اما نگذاشتم. نمی‌دانم چرا. شاید چون اگر کتاب‌هایم جمع شوند، احساس می‌کنم بخشی از زندگی خودم هم جمع شده.


بعضی روزها آن‌ها را فقط باز می‌کنم و ورق می‌زنم. نه برای درس خواندن واقعی، فقط برای این‌که حس کنم هنوز همان دختر سابق هستم.


دخترها در اینجا یاد گرفته‌اند چطور آرام ناراحت باشند. کسی هر روز گریه نمی‌کند. زندگی ادامه دارد. صبحانه آماده می‌شود، خانه پاک می‌شود، مهمان می‌آید، برق می‌رود، دوباره می‌آید. اما زیر همه این چیزهای عادی، یک غم آرام همیشه هست.


دوست نزدیکم چند ماه پیش گفت دیگر شب‌ها خواب پوهنتون را نمی‌بیند. وقتی این را گفت، هر دو خندیدیم، اما بعد ساکت شدیم. انگار بعضی غم‌ها وقتی بلند گفته شوند، واقعی‌تر می‌شوند.


گاهی دلم برای چیزهای خیلی ساده تنگ می‌شود. برای صدای دخترها در صنف. برای این‌که سر راه از دکان چیزی بخریم. برای نگرانی امتحان. آن زمان فکر می‌کردیم این‌ها چیزهای خسته‌کننده زندگی‌اند. نمی‌دانستیم بعداً دلتنگ‌شان می‌شویم.


مادرم هنوز هر از گاهی می‌گوید: “وضع همیشه یک قسم نمی‌ماند.”من هم می‌خواهم باور کنم.


اما بعضی شب‌ها که تلفنم را کنار می‌گذارم و اتاق تاریک می‌شود، از خودم می‌پرسم چند سال از عمر یک دختر می‌تواند در انتظار بگذرد؟


با این حال، صبح که می‌شود دوباره بیدار می‌شوم. صورتم را می‌شویم. موهایم را می‌بندم. کتابم را باز می‌کنم.


شاید از بیرون عجیب به نظر برسد، ولی همین کارهای کوچک کمک می‌کند احساس کنم هنوز خودم را کامل از دست نداده‌ام.


من هنوز نمی‌دانم آینده چه خواهد شد.اما هنوز دلم می‌خواهد یاد بگیرم.و تا وقتی این خواستن در من زنده باشد، فکر می‌کنم هنوز چیزی تمام نشده است


نوشته: حسینه ح

 
 
 

Recent Posts

See All
بعد از ظهر

بعد از ظهر بود. برق رفته بود و خانه گرم شده بود. مادرم پنجره را کمی باز گذاشته بود تا شاید باد بیاید، اما فقط صدای کوچه داخل می‌شد. پکه خاموش ایستاده بود و هوا در اتاق سنگین شده بود. کمی بعد مادرم از

 
 
 
وقتی زندگی آرام تغییر کرد

من در شهر هرات بعد از سال ۲۰۰۱ بزرگ شدم. همیشه به ما دخترها می‌گفتند که زمانه در حال تغییر است. مکتب ما ساده بود. چوکی‌های چوبی قدیمی داشت و بعضی صنف‌ها شیشه در پنجره نداشتند. زمستان‌ها سرد می‌شد و تا

 
 
 

Comments


Commenting on this post isn't available anymore. Contact the site owner for more info.
Post: Blog2 Post
bottom of page