بعد از ظهر
- Bahaar

- May 7
- 2 min read
بعد از ظهر بود. برق رفته بود و خانه گرم شده بود. مادرم پنجره را کمی باز گذاشته بود تا شاید باد بیاید، اما فقط صدای کوچه داخل میشد. پکه خاموش ایستاده بود و هوا در اتاق سنگین شده بود. کمی بعد مادرم از آشپزخانه قابلمهها را آرام جابهجا میکرد و من روی فرش کنار پنجره نشسته بودم، بدون اینکه واقعاً کاری داشته باشم.
این روزها بیشتر وقتها همینطور میگذرد.
گاهی کتابی را باز میکنم، چند صفحه میخوانم، بعد حواسم میرود به صدای کوچه. گاهی تلفنم را بیدلیل چند بار چک میکنم، انگار منتظر خبری هستم که خودم هم نمیدانم چیست.
بیرون، چند دختر کوچک بازی میکردند. صدای خندهشان میآمد و بعد دوباره دعوا میکردند و آشتی میشدند. برای چند لحظه فقط به صدایشان گوش دادم.
یک زمانی ما هم همینطور بودیم. آن وقتها فکر میکردیم بزرگ شدن یعنی آزادی بیشتر. هیچکس به ما نگفته بود گاهی آدم بزرگ میشود و دنیا برعکس، کوچکتر میشود.
مادرم از آشپزخانه صدا زد:“چای دم کردم.”
گفتم:“الان میآیم.”
ولی نرفتم.
تلفنم را باز کردم. در گروه قدیمی صنف، یکی از دخترها عکس چند سال پیش را فرستاده بود. عکسی از آخرین روز مکتب. همه خندان بودیم. یکی از دخترها نوشته بود:“ببین چقدر بیغم بودیم.”
هیچکس جواب خاصی نداد. فقط چند قلب و صورت خندان فرستادند.
مدت طولانی به همان عکس نگاه کردم. سعی کردم به یاد بیاورم آن روز دقیقاً به چی فکر میکردم. احتمالاً به امتحان، یا اینکه بعد از مکتب چی بخوریم. زندگی آن وقتها سخت بود، اما آینده هنوز بسته نشده بود.
حالا هرکداممان یک جایی گیر ماندهایم.
یکی نامزد کرده چون خانوادهاش گفتهاند “فعلاً همین بهتر است.”یکی رفته ایران.یکی دیگر دیگر آنلاین نمیشود.بعضیها هم فقط عکس چای و آسمان میگذارند، انگار همه یاد گرفتهایم چطور ناراحتی را غیرمستقیم نشان بدهیم.
بالاخره رفتم آشپزخانه. مادرم برایم چای ریخت. خودش هم خسته به نظر میرسید، اما مثل همیشه سعی میکرد عادی رفتار کند.
پرسید:“امروز درس خواندی؟”
گفتم:“کم.”
بعد هر دو ساکت شدیم.
قبلاً وقتی از درس حرف میزدیم، منظورمان آینده بود. حالا بیشتر شبیه عادت شده. چیزی برای اینکه ذهن آدم کامل خاموش نشود.
مادرم گفت:“آدم نباید خودش را رها کند.”
من سر تکان دادم، ولی راستش بعضی روزها دقیقاً همین حس را دارم — انگار کمکم آدم خودش را از دست میدهد، بدون اینکه متوجه شود.
شبها از همه سختترند.
وقتی اینترنت ضعیف میشود و خانه آرام میگیرد، فکرها بلندتر میشوند. آدم شروع میکند به حساب کردن زمان. اینکه چند سال گذشته. اینکه چند سال دیگر ممکن است همینطور بگذرد.
گاهی از خودم خجالت میکشم که هنوز امید دارم.
اما بعد، صبح میشود و من دوباره بیدار میشوم. صورتم را میشویم. موهایم را میبندم. اتاقم را مرتب میکنم. شاید این کارها کوچک باشند، ولی کمک میکنند احساس کنم هنوز زندگی کاملاً متوقف نشده.
امشب رفتم پشتبام.
هوا کمی خنکتر شده بود. صدای جنراتور از چند کوچه دورتر میآمد و چراغ چند خانه روشن بود. زن همسایه لباسها را جمع میکرد و یک کودک در کوچه گریه میکرد.
زندگی هنوز جریان داشت. آرام، خسته، و محتاط.
همانجا ایستادم و فکر کردم احتمالاً هزاران دختر دیگر هم همین حالا جایی نشستهاند، با همین فکرها، همین سکوت، همین انتظار طولانی برای چیزی که اسمش را دقیق نمیدانند.
بعد پایین آمدم.
فردا احتمالاً شبیه امروز خواهد بود.اما باز هم بیدار میشوم
نوشته: رویا سمندری


Comments