وقتی زندگی آرام تغییر کرد
- Bahaar

- May 7
- 2 min read
من در شهر هرات بعد از سال ۲۰۰۱ بزرگ شدم. همیشه به ما دخترها میگفتند که زمانه در حال تغییر است.
مکتب ما ساده بود. چوکیهای چوبی قدیمی داشت و بعضی صنفها شیشه در پنجره نداشتند. زمستانها سرد میشد و تابستانها خاک در هوا میچرخید. با این حال، هر روز به مکتب میرفتیم. آن وقتها کسی آن را چیز خاصی نمیدانست. فقط زندگی عادی ما بود.
در راه مکتب همیشه سر و صدا بود؛ موترها، موترسایکلها، دکاندارها، و بچههایی که در کوچه بازی میکردند. گاهی موترهای نظامی خیلی تند از کنار ما میگذشتند. وقتی آنها میآمدند، همه کنار میایستادند و بعد دوباره زندگی ادامه پیدا میکرد.
در خانه، سیاست را مستقیم صحبت نمیکردیم، اما همه چیز در فضا حس میشد. اگر خبر بدی از رادیو میآمد، مادرم ساکتتر میشد. اگر در جایی جنگ میشد، مردم کوچه آهستهتر حرف میزدند. ما حتی بهعنوان طفل هم این تغییر فضا را میفهمیدیم.
ما دخترها هنوز به مکتب میرفتیم و از آینده حرف میزدیم. بعضی از ما میخواستیم داکتر شویم، بعضی معلم. خوابهای ما بلند و پر سر و صدا نبود، بیشتر آرزوهای آرام بود — درس خواندن، تمام کردن مکتب، شاید رفتن به پوهنتون.
اما همیشه یک نوع نااطمینانی وجود داشت. حتی وقتی مردم میگفتند وضعیت بهتر شده، باز هم جملههایی مثل “بگذار ببینیم چه میشود” یا “زیاد مطمئن نباش” را میشنیدیم. ما آن زمان دقیق نمیفهمیدیم، اما با آن بزرگ شدیم.
بعد از سال ۲۰۲۱، زندگی روزمره تغییر کرد، اما نه یکباره. قدم به قدم بود. بعضی دخترها دیگر به مکتب نیامدند. بعضی صنفها نیمه خالی شد. ما هنوز مینشستیم و درس میخواندیم، اما فضا عوض شده بود — خاموشتر، سنگینتر.
در کوچهها، زنها آهستهتر راه میرفتند. نه همیشه به خاطر اینکه کسی چیزی میگفت، بلکه چون همه چیز بیشتر زیر نظر بود. حتی چیزهای کوچک هم احساس میشد.
در خانهها، صحبتها کمتر شد. خواهرم میپرسید مکتب باز میماند یا نه، و ما جواب واضح نداشتیم. فقط میگفتیم “شاید” یا “نمیدانیم.” همین حالت نامعلوم عادی شد.
ما نرفتیم. همان شهر، همان خانه، همان کوچهها ماند. اما زندگی در داخل آنها تغییر کرد — کوچکتر و محتاطتر شد.
با این حال، دخترها یاد گرفتن را کامل ترک نکردند. بعضی در خانه درس میخواندند. بعضی کتابهایشان را نگه داشتند. بعضی فقط صبر میکردند.
وقتی به گذشته فکر میکنم، چیزهای بزرگ نمیبینم. چیزهای کوچک میبینم: دختری که قبل از رفتن به مکتب روسریاش را درست میکند، معلمی که درس را ادامه میدهد حتی وقتی صنف خالیتر شده، مادری که تا آخر کوچه به دخترش نگاه میکند.
زندگی ما همین بود — آرام، ساده، و در حال تغییر آهسته.
نوشته: شازیه مرادی


Comments